خدا نشونه شو از کی بگیرم ؟ دارم دق می کنم بزار بمیرم آخه هنوز دلش از جنس سنگه ، هنوز دلم واسه دلتنگی تنگه چطور دلش میاد از پا بیافتم ، بهش نازک تر از گل هم نگفتم باور ندارم منو تنها می زاره ، دلم واسش یه ذره شده اما دیگه نیست لعنت به تو ای دست سرد روزگار، حالا فقط من موندم و این چشای خیس هر چی به من بگی همون می شم ، فقط بازم بیا تو دستمو بگیر ای این دل صبور و بی کس من ، اون نمی یاد دیگه پیشت بهونه نگیر حالا من موندم و همین دو تا چشم گریون ، موندم تو این کوچه ها آسو پاسو حیرون حالا من موندم و تو و شب بی ستاره ، من و تو و خاطره های با اشکامون می باره خدا ازت می خوام یادش نیافتم ، چه حرفایی که از عشقم شنفتم خدا اگه نمی شنوه صدامو ، بهش بگو دلیل گریه هامو اونی که گفته بود عاشق ترینه ، حتی خیانتش به دل می شینه
+
نوشته شده در دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط الهام
|

کاش خداوند سه چیز را نمی آفرید : غرور دروغ و عشق تا از روی عشق مغرور نشویم و دورغ نگوییم
+
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 0:10 قبل از ظهر توسط الهام
|

بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي كنم هر شب تبي اين كاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه چه آتش ها كه در اين كوه برپا مي كنم هر شب تماشاييست پيچ و تاب آتش آخ خوشا بر من كه پيچ و تاب آتش را تماشا مي كنم هر شب مرا يک شب تحمل كن كه تا باور كني جانا چگونه با جنون خود مدارا مي كنم هر شب تمام سايه ها را مي كشم در روزن مهتاب حضورم را ز چشم شهر حاشا مي كنم هر شب دلم فرياد مي خواهد ولي در گوشه اي تنها كه بي آزار با ديوار نجوا مي كنم هر شب كجا دنبال مفهومي براي عشق مي گردي كه من اين واژه را تا صبح معنا مي كنم هر شب تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب
+
نوشته شده در سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط الهام
|

سلام به همه دوستای خوبم به همه کسایی که تو این مدت منو توی جشن تنهایی هام تنها نزارشتن و با حرفاشون منو امیدوارم می کردن .... اما امروزمی نویسم چون قراره که دیگه هرگز آپ نکنم راسنش تنها امیدم رفت آره تنها امیدم رفته و من دیگه دلم نمی خواد از جدایی همیشگی بنویسم شاید هنوزم می خوام منتظرش بمونم اگر چه دلم شکست و کمری برای راست کردن نموند اما انگار نمی خوام قبول کنم خیلی با خودم کلنجار رفتم اما نتونستم هیچ جور نتوستم قبول کنم که همه چی تموم شده نتونستم دلمو راضی کنم که دیگه نیستی و من باید روزهای دیگه رو بی تو بگذرانم ... دستام سرده دلم دیگه تحمل این همه شکست رو به پای تو نداره حالم خیلی بده خیلی خسته و پریشانم اما به رسم عادت همیشم با دلم عهدی بستم که تو بر می گرده و منو دل بازم حالمون مثه قدیما خوب می شه و نیازی به مرحم نخواهد بود عهد بستم اگه برنگشتی تا آخر عمرم دیگه جز علی اسم هیچ کی رو نیارم خدا کنه که مثه همیشه رفتنت با برگشت باشه مطمئن باش مثه قدیما همیشه منتظرت می مونم اما قبل خداحافظی به فوژان و حامد دوستای خوبم یه چیزی می گم : اگه بخواین برای یه حرف کوچیک بینتون فااصله فریاد کنه حرفی نیست اما مطمئن باشین همین فاصله هاست که آدما رو از پا می ندازه ... من نزارشم هیچ چیز بین منو علی فاصله بندازهحتی وقتی فرسنگها و کیلومترها از من دور شد بازم امیدم رو از دست ندادم نزارین دلسری و کینه جای عشق قشنگتون رو بگیره بازم از همه ممنونم برام دعا کنید دعا کنید بازم دستام بتونه از امید یه برگشتش بنویسه و دلم برای منتظر موندنش طاقت بیاره... برای همه چیز ممنونم اگه علی برگرده یا حتی ازش خبری بشه آپ می کنم و بازم همتون تو جشن شادیم شریک می کنم ایشاالله

خسته ام خسته / خسته از هم چیزو همه کس / خسته از هرچه نیست و هست خسته از تو که نیستی و خسته از خود که هستم / خسته ام / خسته از نموندن و رفتنت
خسته از نبودن تو و آواز بی کسی / خسته از لحظه ها که پر از رویای برگشتن توست
خسته از امید که هیچ وقت مرحمی بر روی دل پر دردم نبود / از همه چیزو همه کس خسته ام حتی از زمستون که همیشه قلب یخی تورو به یاد من میاره
و حکایت دستای سرد و چهره بی روح تورو برای من بازگو میکنه
خسته از چشای ابری و گرفته که حتی یه قطره هم برای باریدن نداره
خسته از رویاهایی که دیگه طلایی نیستن/ خسته از محبتی که هیچوقت صادق نبود
خسته از غریبه ای که هیچوقت آشنا نشد
اقتباض از عشق و آتش
+
نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 3:3 بعد از ظهر توسط الهام
|

رفيقان اين زمان لاف از رفاقت ميزنند..در حريم عاطفه نقش شقاوت ميزنند مردمي نا مردمندو سخت لبريز از ريا..باهمه بي ريشگي دم از اصالت ميزنند از کعبه کليسا نشينم کردي، آخر در کفر بي رقيبم کردي، بعد از دوهزار سجده بر درگه دوست، اي عشق چه بيگانه ز دينم کردي ============================================ می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب ‚ خوینن دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل اقتباض از وبلاگ یه بنده ی خدا(دنیا را به خاطر خدایش...) مهربانم!چگونه نامهربانی ات را تحمل كنم؟ می دانم مدتهاست كه جای خالی مرا ديگر احساس نمی كنی خوب می دانم كه مدتهاست ديگر نبودنم برايت مهم نیست نياز عاشقان معشوق را بر ناز می دارد تو سر تا پا وفا بودی ترا من بی فا كردم من از تو می نويسم اگر چه می دانم ديگر سرودی برای خواندن باقی نمانده. اگر واژه ها و ورقها به من اجازه دهند و چشمای خيسم مجالم دهد و دست ناتوانم ياريم رساند برايت خواهم نوشت از شبهايی كه بيصدا گريه كردم و از روزهايی كه لحظه به لحظه در خود شكستم. از شوقی برايت می گويم كه هر لحظه برای ديدنت سرشارتر و لبريزتر می شود. برايت می گويم كه صدايت را هرشب چون لالايی در گوش دارم ... چگونه اين كودك چشم بر هم نهد بی لالايی ... كابوسهای شبانه اش را چگونه پشت سر نهد ... هراس تاريك به اميد كدامين نور مغلوب شود ... لالاييت را برايم بخوان من چشمهايم را بسته ام ... بگذار تصويرت رويای هر شبم باشد ... بگذار كابوس و تاريكی امشب بميرد ... خسته ام! از همه خسته ام! از خودم خسته ام كه ياد واره ای شدم از بی كسی. لحظه های تنهايی و دلتنگی را نمی توانم به كسی بگويم. دل، محرم هر بيگانه نيست و تو خوب می دانی كه خانه دلم متروك است. احساس می كنم آدمهايی كه دور و برم پرسه می زنن از هوايی كه تنفس می كنم گذراترن. كسی را نمی يابم كه با غم فراق آشنا باشد. دلم برای ديدارت پر می كشد و تو چه آرام و بيصدا از برم پر گشودی. چگونه بيابمت .اگر قرار باشد نگاه منتظر من تا ابد پشت اين پنجره سنگی باقی بماند شكايتی ندارم. من به خاطرات خوب گذشته هم قانعم. فقط تو بگو عشق من پاك و مقدس نبود كه سهم من حسرت شد و انتظار ... گرم ياد آوری يا نه من از يادت نمی كاهم. اقتباض از وبلاگ عشق و آتش که نمی دونم هنوزم هست یا نه
به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند باد وصال
ناله می لرزد ، می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من 

+
نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط الهام

اشک روی صورتم هست دونه دونه ، تو دنیا کسی قدر دل منو نمی دونه این دل نمی تونه که بی تو بمونه ، دوس داره که تا صبح واسه تو بخونه آخه این دل من بی تو شده دیوونه ، بری ازش می مونه فقط یه ویرونه نشستم یه گوشه ی یه اتاق تاریک و تنها ، شدم خیره به در با کوله بار زغم ها یه نگاه می کنم به در یه نگاه به تلفن ، یه حس بهم می گه خاطراتو مچاله کن چطور فراموشت کنم تویی نفس برام ، نزاشت توی دنیا واسم هیچ کس مرام یه حس بهم می گه که عمر من شده تلف ، یه حس دیگه می گه فقط اون بوده هدف جون من بسته به جونت نفسم به نفست ، نه نزار بمیرم انتظار دیگه بسه سکوت رو بشکن یه بار پا بزار رو غرورت ، این منه عاشق هر روز منتظر غروبه تا اون روز که بیای می دوزم چشم به در، بیای و ببینی منتظرم با چشم تر ای دل تنها بسه چشم انتظاری من موندم و شبهام ، شبای بی قراری چرا تنهام می زاری ؟ بازم اون چشات دوباره اومد به یادم باز اون نگات منو داده به بادم خدا برس به دادم !!! ا ا ا ا ا ی خدا ا ا ا ا برس به دادم م م م م م م چقدر زدم برات خودمو به آتشیشو برف ، با احساس یخ زدن و سوختن قاطی شدم الان دیگه دلم برات شده یه ذره ، نمی دونم کی بود چه حرفایی که زد بهت فکرت نمی ره از ذهنم بیرون یه لحظه ، یاد نگاهت می افتم دستام می لرزه یاد روز خاکستری سرد رفتنت دیگه قطع کردم امید رو از همه دیگه بسمه پس نزن دستمو دیگه از غمت هست تنم خسته چون صحبت یکی دو روز نیست صحبت انتظار من 3سال و 11 ماه و 15 روزه که به انتظارتم م م م م م م م م اشک روی صورتم هست دونه دونه ، تو دنیا کسی قدر دل منو نمی دونه این دل نمی تونه که بی تو بمونه ، دوس داره که تا صبح واسه تو بخونه آخه این دل من بی تو شده دیوونه ، بری ازش می مونه فقط یه ویرونه
+
نوشته شده در دوشنبه 15 بهمن1386ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط الهام
|

بین رویاهای هر شب جستجویت می کنم گل عشق منی هر لحظه بویت می کنم برگ برگ خاطراتم را خزان بر باد داد ای بهار باغ رویا آرزویت می کنم یک بغل شعر و غزل را از نگاهت چیدم و این غزلها را فدای آرزویت می کنم سبز در رویایم امشب گر شوی ای صبح جان با دل رنجیده ی خود روبه رویت می کنم دوستت دارم ولی من با تمام قصه ها خویش را قربان یک تار مویت می کنم لایقت شاید نباشد لیک یک شب عاقبت آبرویم را فدای آبرویت می کنم
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 بهمن1386ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط الهام
|

بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران

عاقبت این عشق هلاکم کند
در گذر کوی تو خاکم کند
+
نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط الهام
|

بگو آيا دمي به ياد من سر مي کني يا نه ؟ تو هم يادي زپرواز کبوتر مي کني يا نه ؟ دل من تشنه و خواهان يک جرعه نگاه توست ، مرا در شهر چشمانت شناور مي کني يا نه ؟ هزاران بار گفتم دوستت دارم عزيز دل ، بگو احساس قلبم را تو باور مي کني يا نه ؟ تمام شعر هاي من براي توست ، غزلهاي مرا آيا تو از بر مي کني يا نه ؟ آري دمي غافل نبودم از خيال خاطرت ، تو هم آيا به ياد من دمي سر مي کني يا نه ؟ نوشتم نام زيباي تو را بر صفحه قلبم ، تو آيا اسم من را ثبت دفتر مي کني يا نه ؟ و حرف آخر من اين که شبهاي سياهم را ، به مهتاب نگاه خود منور مي کني يا نه ؟
+
نوشته شده در شنبه 1 دی1386ساعت 9:24 بعد از ظهر توسط الهام
|

امشب همه چيز رو به راه است
همه چيز آرام.....آرام ... باورت مي شود ؟
ديگر ياد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
راه رفتن در اين دنيا را هم بدون تو ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که چگونه بي صدا بگريم !
ياد گرفته ام که هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي انکه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام که چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام که بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه کنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...که ديگر عاشق نشوم به غیر تو !
ياد گرفته ام که ديگر دل به کسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم که با يادت زنده باشم و زندگي کنم !
اما هنوز يک چيز هست ...که ياد نگر فته ام ...
که چگونه.....! براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمي خواهم که هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
"فراموش کردنت" را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط الهام
|

نمی بازم به بی رنگی ، به کوه معبر سنگی به پاییز و غروب اصل دلتنگی نمی بازم نمی سازم من خاکی ، سرایی بادل شاکی تو دنیایی که خالی مونده از پاکی نمی سازم اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم که باختم من اگر باید بسازم کلبه ی عشق رو تو دنیای تو می سازم که ساختم اگر باید ببازم من به گرمای نفسهای تو می بازم که باختم من اگر باید بسازم پیکر عشق رو تو دنیای تو می سازم که ساختم من نیازم را بده پاسخ که دلگیرم اسیر وسوسه های نفس گیر ، نگاهم کردی و بستی به زنجیرم نگیر از من نگاهت رو که می میرم 
+
نوشته شده در دوشنبه 5 آذر1386ساعت 3:40 بعد از ظهر توسط الهام
|

تو کی هستی ، تو کی هستی من نمی شناسم تو رو مثه یه غریبه پیش من نشستی ، من نمی شناسم تو رو اون که همه خونه و هم بالین من بود ، اون تو نیستی اون که نازنین و مهربون من بود ، اون تو نیستی بوی پیرهن تو وعطر نفس تو ناشناسه اون غزل گویی که هم نشین من بود ، اون تو نیستی تو کی هستی تو کی هستی ؟ من نمی شناسم تو رو مثه یه غریبه پیش من نشستی ، من نمی شناسم تو رو نه نگاه تو شبیه اون نگاه نه حضورت جون پناه و تکیه گاه فکر تو نگاه تو یه جای دیگه ست چشم تو دنبال یه رویای دیگه ست مثل یه اجاق بی شعله ی خاموش سایه ی غربت گرفتی تو در آغوش بین ما از پل دیروز اثری نیست توی دنیای تو از من خبری نیست ... می دونستم وقتی آئینه ترک خورد می دونستم یه نگاهی تو رو از آغوش من برد می دونستم می دونستم اون که برمی گرده خونه اون تو نیستی ...
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط الهام
|

نه باور نمی شه که تو منو از یاد ببری ، تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری ، چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفا تره ، ؟ بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره اینو بدون دستای من گرمی دستاتو می خواد تو رو به عشقمون قسم اون روزا رو یادت بیار حتی دیگه خدامونم به دادمون نمی رسه گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه تو رو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومد ؟ بهش بگین سراغشو از کس و نا کس می گیرم بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش می میرم آخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمی زنه می گن یکی تو قلبشه جونمو آتیش می زنه فقط خدا ازت می خوام دست توی دستاش بزارم جز آروزی دیدنش هیچ آرزویی ندارم بازم می گم دوست دارم کاش عشقمون جون بگیره برگرد بیا به کلبمون تا سر و سامون بگیره تو هم منو بزار برو اما بدون رسمش نبود جز تو آخه کی رو دارم دلیل رفتنت چی بود ؟ اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده خدا گرفتی عشقمو جواب قلبم رو بده
+
نوشته شده در یکشنبه 6 آبان1386ساعت 10:25 بعد از ظهر توسط الهام
|

ای نگاهت نخی از مخمل و ابریشم چند وقت است که هر شب به تو می اندشیم به تو آری به همان منظر دور به همان سرو صمیمی به همان باغ بلور به همان سایه... همان وهم .... همان تردیدی که سراغش ز غزل های خودم می گیری به همان زل زدن از فاصله ی درو به هم یعنی آن شیوه ی فهماندن منظور به هم به تبسم ... به تکلم... به دل آرایی تو به خموشی به تماشا به شکیبایی تو به نفس های تو در سایه ی سنگین سکوت به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسمی کسی ورد زبانم شده است یک نفر ساده چنان ساده که از ساد گیش می توان یک شبه پی برد به دلدادگیش آه ای خوب گران سنگ سبکبارشده بر سر روح من افتاده و آوار شده رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسمی کسی ورد زبانم شده است یک نفر سبز چنان سبز که سر سبزیش می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش ای بی رنگ تر از آیینه یک لحظه بایست راستی آن شبه هر شبه تصویر تو نیست ؟ اگر آن حادثه هر شب تصویر تو نیست پس چرا رنگ تو و آیینه اینقدر یکیست ؟؟ حتم دارم که تویی آن شبه آیینه پوش عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش آن شبه که آفت جانم شده است آن الفبا که همه ورد زبانم شده است اینک از پشت دل آیینه پیدا شده است و تماشا گه این خیل تماشا شده است آن الفبای دبستانی دلخواه تویی عشق من ، آن شبه شاد شبانگاه تویی ... 
+
نوشته شده در دوشنبه 30 مهر1386ساعت 4:14 بعد از ظهر توسط الهام
|

بود سوزی در آهنگم خدایا تو می دانی که دلتنگم خدایا وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد
دگر تاب پریشانی ندارم نه از آهن نه از سنگم خدایا

وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي کشيد
وقتي عطش طعم تو را با اشکهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي
چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
+
نوشته شده در سه شنبه 24 مهر1386ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط الهام
|

در شب یلدای غم انتظار صبح بردن کار دشواری است می دانی ؟! خوب می دانی ! که سقف آشنایی بر سرم ویران شده است شانه هایم طاقت حمل نگاهت را ندارد در میان بارش اشکهایم با تمام سوز خواهم سوخت ((تا بدانی دوستت دارم)) در میان کوچه های یادمانت پرسه خواهم زد تا که چشمان عسس مرارت مرا ، حبس در زندان گیسویت کنند (( تا بدانی دوستت دارم )) تا به کی مهمان دردم می کنی ؟ با تبسم های سردت روی زردم می کنی زنده بودم با امیدت ، دیگر اینک نا امیدم مهلتم ده مهلتم ده مهلتم ده تا بمیرم
+
نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط الهام
|

می دونم همه می گن قول می دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم قول می دم روزی هزار بار واسه اشکات نمیرم قول می دم وقتی نیستی پای عشقت نسوزم قول می دم در انتظارت چشمامو به در ندوزم می دونی که خیلی خستم ، می دونی دلم گرفته می دونی دوریت عذابه ، می دونی گریم گرفته ... می دونم برنمی گردی می دونم رفتی که رفتی .... دوروغ بود هر چی می گفتی .. می دونم !!! نمی دانم نوشتن را در کدامین واژه می توان یافت ولي هميشه در كوير قلبم صدای تیک تاک ناتواني زمزمه مي كند به درستي محبت در كجا خانه دارد در پشت كوها در درون گل برگ هاي مهربان گلها يا در درون قلبهاي سياه مردم . وقتي كه دلتنگم مي شويم به قاب عكس خالي و سرد تو چشم مي اندازم و يا در كنار پنجره سرد زندگاني مي نشينم و پنجره را باز مي كنم اما با همان نا اميدي باز گلهاي ياس به من لبخند مي زنند گاهي نوشتن سخت است اما از تو نوشتن سختر گاهي نبودن سخت است اما با تو نبودن سختر ولي باز در درون كوير قلبم جايي براي گلهاي عشق تو هست .
+
نوشته شده در شنبه 14 مهر1386ساعت 4:13 بعد از ظهر توسط الهام
|

گل آدم چو سر شتند به گاه ازلی
اولین کلمه که آموخت علی بود علی

دل های سلیم یا علی می گویند
مردان کریم یا علی می گویند
امشب سر سفره های خالی از نان
اطفال یتیم یا علی می گویند التماس دعا
+
نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط الهام
|

روزها مي گذرند ساعتها لحظه ها اما بدون حضور تو با يادت در كوچه باغهاي تنهاييم نفس مي كشم روزها مي گذرند و تو نگاه سردت را به من هديه مي كني اي كاش چشمانت هيچ گاه نگفته بود قصه دوست داشتن را روزها مي گذرند بدون حضور تو آخر اي روياي هر شب من كي مي آيي ؟؟؟؟؟؟ چقدر در بهار شكفتن دوباره منتظرت بمانم خسته ام با ياد نگاهاي هميشه منتظر با نگاهايت پاسخم را بگو هر وقت دلتنگ مي شويم به آينه ي گوشه ي اتاق نگاه مي كنم نمي دانم چرا رنگ چشمانمان همرنگ هم بود تو گفتي دلهايمان هم رنگ چشمانمان است آري تنها يادگار زندگيمان رنگ چشمانم بود اما تو بگو حالا چرا دلهايمان يكي نيست اي كاش چشمانمان همرنگ هم نبود بيا كه ديريست دلتنگم بيا نگاهاي غريبم را پاسخ بگوي ...
+
نوشته شده در شنبه 7 مهر1386ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط الهام
|

تقدیم به کسی که همه ی وجودم سرشار از علاقه ی اوست اما مرا باور ندارد رفتنت آغاز ويرانيست.................حرفش را نزن
ابتداي يک پريشانيست................حرفش را نزن گفته بودی چشم بردارم من از چشمان تو ٫ چشمهايم بی تو بارانيست.................................حرفش را نزن دوست داری بشکنی قلب پريشان مرا ٫ دل شکستن کار آسانيست.................................حرفش را نزن دوست داری که ديگر بر نگردم پيش تو با اينکه طولانيست................................حرفش را نزن تو می خواهی که روزی عهدمان را بشکنی ٫ اين شکستن نامسلمانيست ...........................حرفش را نزن حرف رفتن ميزنی وقتی که محتاج توام٫ رفتنت آغاز ويرانيست.................................حرفش را نزن
آرزوي من اين است : که نرود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد ...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز .. وبه اندازه ي هر روز تو عاشق باشي ...
عاشق آنکه تو را مي خواهد .و به لبخند تو از خويش رها مي گردد
وتو را دوست دارد به همان اندازه که دلت مي خواهد ...
+
نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط الهام
|

اي کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگ ها پنهان هستي
بيرون بيا و بگذار صداي شيرين تو را بشنوم
و صورت زيبايت را ببينم
تو را به جاي همه کساني که که نشناخته ام دوست مي دارم
تو را به جاي همه روزگاراني که نمي زيسته ام دوست مي دارم
براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود
و براي خاطر نخستين گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم
تو را به جاي همه کساني که دوست نميدارم دوست مي دارم
سپيده که سر بزند در اين بيشه زار خزان زده
شايد دوباره گلي برويد شبيه آنچه در بهار بوييديم
پس به نام زندگي هرگز مگو هرگز
+
نوشته شده در پنجشنبه 15 شهریور1386ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط الهام
|


دلم می خواست : دنیا خانه ی مهر و محبت بود
دلم می خواست : مردم در همه ی احوال با هم آشتی بودند
طمع در مال یکدیگر نمی کردند ، کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستنند ...
از این خون ریختن ها ، فتنه ها ، پرهیز می کردند و چون
کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردنند ..
+
نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط الهام
|
